![]() |
![]() |
|
| زمزمه های دلتنگی |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/04ساعت 10:6 توسط مریم |
|
|
سلام
خیلی وقت بود که به وبلاگم سر نزده بودم و به روزش نکرده بودم...
به خاطر مسئولیت های دیگه ای که در همین دنیای مجازی قبول کرده بودم باعث شد از خودم و وبلاگم غافل بشم.می خوام از همه ی دوستانم که بازم در این مدت به وبلاگم سر زدن و برام کامنت گذاشتن و به یادم بودن تشکر کنم و عذر خواهی کنم اگر مدتیه این وقفه افتاده و نتونستم به دوستان خوبم سر بزنم.انشاالله بتونم جبران کنم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/08/14ساعت 8:42 توسط مریم |
|
|
استاد زبان فرانسه در مورد مذکر یا مونث بودن اسمها توضیح میداد که پرسید
کامپیوتر مذکر است یا مونث؟ کلیه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند ........ وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستم با آن که داده های زیادی دارند اما نادانند قرار است مشکلات را حل کنند اما در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند همین که پایبند یکی از آنها شدید متوجه میشوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری از آن نصیبتان می شد کلیه دانشجویان پسر به دلایل زیر جنس رایانه را زن اعلام کردند......... به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها تلافی کنند همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پول خود را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید حالا به نظر شما کامپیوتر مذکره یا مونث؟؟؟؟؟ دلایلتون رو هم بگید.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/11ساعت 19:53 توسط مریم |
|
|
اگه المپیک تو ایران بود!
طبق اخرین اخبار به علت بسته نبودن جاده مسیر دوچرخه سواری که از تهران تا جمکران بود تا حالا 27 تصادف دوچرخه سواران با ماشین گزارش شده است. نیروی انتظامی اعلام کرد از روز اول شروع المپیک تا حالا حدود 45 هزار بدحجاب و بیحجاب را پس از اینکه به تذکرات توجه نکردند بازداشت کرد و بازداشتها هم چنان ادامه دارد. در پی حضور بوش در مراسم افتتاحیه! ورزشکاران کمپ ایرانی برای اعلام انزجار خود کفن پوشان وارد ورزشگاه شده و در حین عبور شعار مرگ بر امریکا سر دادند. در همین راستا مردم ایران نیز تظاهراتی در گوشه کنار کشور برگزار کردند. به علت نبودن توالتهای عمومی در سطح شهر تهران تا الان 2350 ترکیدگی مثانه و کلیه گزارش شده که پزشکان مشغول مداوای انان هستند. در پی حضور تیم اسرائیل در ایران ، ایران المپیک را تحریم کرد و از شرکت در ان خودداری میکند. در مسابقات شنای زنان از حضور مردان جلوگیری شد و برای اینکه در موقع پخش مسابقه شئونات رعایت شود در اب گرد زغال ریختند تا اب سیاه شده و زنان دیده نشوند! در پی این تصمیم قرار شد که برنده مسابقه به قید قرعه کشی انتخاب شود. در مسابقات پرش با نیزه زنان به علت برگزاری مسابقات در یک مکان بسته و پایین بودن سقف انجا تا اکنون 4 نفر از شرکت کنندگان به علت برخورد با سقف ، به سقف پاشیده شدند و امدادگران مشغول جدا کردن این نفرات با کاردک از سقف هستند. به علت سهمیه بندی بنزین مسابقات اتوموبیل سواری و موتور سواری برگزار نشد. در مسابقه دو میدانی در 100 متر به علت چاله چوله بودن سیر از 10 نفر شرکت کننده یم نفر توانست خود را به 5 متری خط پایان برساند! مسابقات کشتی با گرمکن ورزشی برگزار میشود. در مسابقات اسب سواری ، شرکت کنده ایران به علت نبود اسب مناسب با الاغ شرکت کرد که در پی این اقدام کمیته المپیک این شرکت کنند را به خاطر دوپینگ از مسابقات محروم کرد. پس از برگزاری مسابقات قایقرانی در یکی از رودخانه های رشت بنام گوهر رود تا اکنون 150 نفر از شرکت کنندگان به بیماریهای ناشناخته و اسهال شدید مبتلا شدند. توضیح اینکه فاضلاب رشت در رودخانه گوهر رود میریزد و ین رودخانه نیز به نوبه به دریا میریزد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/28ساعت 4:2 توسط مریم |
|
|
من یه شکلات گذاشتم توی دستش
اون یه شکلات گذاشت توی دستم من یه بجه بودم؛ اونم یه بچه بود سرم رو بالا کردم ؛ سرش رو بالا کرد دید که منو میشناسه ! خندیدم ... گفت "دوستیم؟! گفتم " دوست دوست " گفت " تا کجا؟! گفتم " دوستی که تا نداره ... گفت " تا مرگ! خندیدم و گفتم " من که گفتم تا نداره " گفت " باشه ، تا بعد از مرگ! گفتم " نه ، نه، نه! تا نداره " گفت " قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده میشیم ... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم...! تا بهشت... ! تا جهنم... ! تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم ... خندیدم و گفتم " تو براش تا هر جا که دلت می خواد تا بذار ... اصلا" یه تا بکش از این سر دنیا تا اون دنیا ، اما من اصلا" تا نمیذارم " نگاهم کرد ؛ نگاهش کردم باور نمی کرد ، می دونستم ! اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه ! دوستی بدون تا رو نمی فهمید...!!! گفت " بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم " گفتم " باشه ، تو بذار " گفت " شکلات !!! هر بار که هم دیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال من ... ! باشه ...؟! گفتم " باشه " هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش ... اون هم یه شکلات میذاشت توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می کردیم ...! یعنی که دوستیم .... دوست دوست من تند تند شکلاتم رو باز می کردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مکیدم می گفت " شکمو ! تو دوست شکمویی هستی ! و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ ...! می گفتم " بخورش! می گفت " تموم میشه ...! می خوام تموم نشه ...! برای همیشه بمونه...! صندوقش پر از شکلات شده بود ...! هیچ کدومش رو نمی خورد...! من همش رو خورده بودم !!!!! گفنم " اگه یه روز مورچه ها بخورن یا کرم ها ، اون وقت چی کار می کنی؟ " گفت " مواظبشون هستم " می گفت " می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم " و من شکلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم " نه، نه ! تا نداره ... !دوستی تا نداره " یه سال... دو سال... چهار سال ....هشت سال... ده سال و بیست سال شده !!!!! اون بزرگ شده ؛ من بزرگ شدم ... من همه ی شکلاتام و خوردم ....! اون همه ی شکلات هاشو نگه داشته ....!!! اون امشب امده که خدا حافظی کنه ! میخواد بره ..!!!! بره اون دور دورااااااا میگه " میرم ، اما زود بر می گردم " من می دونم ، میره و بر نمی گرده !! یادش رفت به من شکلات بده ... من یادم نرفت ! یه شکلات گذاشتم کف دستش ... گفنم " این برای خوردن " یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش ... گفتم " این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت " هر دو رو خورد ! خندیدم ...! می دونستم دوستی من تا نداره می دونستم دوستی اون تا داره "مثل همیشه " خوب شد همه رو خوردم اما اون هیچ کدوم رو نخورده حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/05/18ساعت 12:4 توسط مریم |
|
|
از سوسک می ترسیم................از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم.
از عنکبوت میترسیم................از اینکه تمام زندگیمون نار عنکبوت ببنده نمی ترسیم. از خفاش شب میترسیم................از شبی که افکارمون خفاشی میشه نمیترسیم. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزی میترسیم................از سرخ شدن ادما از خجالت نمیترسیم. از جا نیفتادن خورشت میترسیم................از اینکه هیچ کسی جای خودش نباشه نمیترسیم. از دیر جوش اومدن اب برای چای میترسیم................از جوش اوردن خون ادما نمیترسیم.
از لولو خور خوره های تو فیلما میترسیم................از هیولای نفس نمیترسیم. از تاریکی میترسیم................از خاموش کردن اخرین شمع تو تاریکی نمیترسیم. از گم کردن سکه هامون میترسیم................از یه سکه پول کردن دیگران نمیترسیم. از سرما خوردگی میترسیم................از سرخورده کردن دوستامون نمیترسیم. از شکستن لیوان میترسیم................از شکستن دل ادما نمیترسیم. از لکه دار شدن لباسای سفید میترسیم................از کثیف شدن روحمون نمیترسیم. از خواب موندن میترسیم.................از عمری که همه به خواب سبری شد نمیترسیم. از وقت کم اوردن میترسیم................از هدر رفتن وقتی که داریم نمیترسیم. از درس برسیدن و امتحان بس دادن میترسیم................از رد شدن تو امتحان اخری نمیترسیم . از اینکه بهمون خیانت کنند میترسیم................از خیانت کردن به خودمون نمیترسیم. از اینکه دلمون بشکنه میترسیم................از درب و داغون کردن دل ادما نمیترسیم. از اینکه دلخورمون کنند میترسیم................از دل خون کردن دیگران نمیترسیم. از گم کردن راه میترسیم................از هیچ وقت به هیچ جایی نرسیدن نمیترسیم. از خستگی سفر میترسیم................از دست خالی رفتن و برگشتن نمیترسیم. از اینکه نادیده گرفته شیم میترسیم................از اینکه نا دیدنی ها رو نمی بینیم نمیترسیم. از اینکه یه روز تموم بشیم میترسیم................از اینکه تموم نشده بی مصرف شیم نمیترسیم. از اینکه ادما فراموشمون کنند میترسیم................از اینکه خدا از یادمون بره نمیترسیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/13ساعت 12:26 توسط مریم |
|
|
این تست فقط 3 پرسش دارد و جواب ها شما را شگفت زده خواهند کرد. جواب ها را نخوانید زیرا مغز مانند چتر نجات عمل میکند ، وقتی که باز است بهتر کار میکند. اگر به جواب ها نگاه کنید نتیجه درستی نخواهید گرفت. یک قلم و کاغذ بردارید و جواب ها را بنویسید. این یک تست صادقانه است که اطلاعات زیادی از خودتان به شما می دهد. حالا شروع کنید.....!!! 1- نام های این حیوانات را به ترتیب علاقه خود قرار دهید : گاو ببر گوسفند اسب خوک 2- یک کلمه برای توصیف اسامی زیر بنویسید : سگ گربه موش صحرایی قهوه دریا 3- به کسانی فکر کنید (کسانی که شما را بشناسند وبرای شما مهم باشند) و آن ها را به رنگ های زیر ربط دهید (افراد تکراری نباشند. برای هر رنگ،نام یک فرد). زرد نارنجی قرمز سفید سبز توجه : جواب های شما باید دقیقاً همانی باشند که مطلوب شماست. حالا تعابیر و تفاسیر جواب هایتان را بخوانید. 1- ... گاو یعنی "کار" ببر یعنی "غرور و فخر" گوسفند یعنی "عشق" اسب یعنی "خانواده" خوک یعنی "پول" 2- ... توصیف شما ازسگ،"شخصیت شماست" توصیف شما ازگربه،"شخصیت شریک زند گی تان است" توصیف شما ازموش صحرایی،"شخصیت دشمن شماست" توصیف شما ازقهوه،"تعبیر شما از رابطه زناشویی است" توصیف شما ازدریا ، "زندگی خود شماست" 3- ... زرد : "کسی که هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد" نارنجی : "کسی که به نظر شما دوست واقعیتان است" قرمز : "کسی که شما به اوعشق می ورزید" سفید : "جفت روح شما" سبز : "کسی که تا آخرعمرتان او را به خاطر خواهید داشت" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/01ساعت 19:39 توسط مریم |
|
|
افراد دروغگو معمولا از نظر نوع رفتاری با یکدیگر شباهت بسیاری دارند که دانستن برخی از خصوصیات به ما کمک می کند که تا حدودی انسان دروغگو را بشناسیم برخی از علائم و روشهایی که باعث شناهخت دروغگو می شود عبارتند از
۱-چشمان کسانی که دروغ می گویند یا بازتر از حد معمول است یا دائما چشمهای آنان به نقاط مختلف حرکت می کند. در عین حال آنها معمولا از نگاه مستقیم به شما احساس ناراحتی می کنند و سعی می کنند مستقیما به شما نگاه نکنند
۲-گاهی اوقات افراد دروغگو بخشی از صورت یا دهانشان را هنگام حرف زدن می پوشانند.
۳-وقتی از آنها سوال می شود دماغ یا گوششان را به حالت عصبی می خارانند.
۴-فرد دروغگو معمولا هنگام حرف زدن حرکت اضافی زیادی از خود بروز می دهد.
۵-در هنگام حرف زدن زیاد تپق می زنند و اشتباهات فراوان گفتاری را سعی می کنند به گونه ای بپوشانند.
۶-آنها همیشه کلی گویی می کنند و بارها این کلیات را تکرار می کنند و با این کار تلاش می کنند تا خودشان را قانع کنند.
۷-آنها سعی می کنند به گونه ای گیج و مبهم سخن بگویند و با این کار به شما اجازه نمی دهند تا حرفهای آنان را تجزیه کنید.
۸-هنگامی که سعی دارید در مورد موصضوع مورد بحث از آنها سوال کنید بلافاصله موضوع بحث را عوض می کنند.
۹-حتی سوال شما را متوجه شوند چنین وانمود می کنند که سوال شما را نشنیده اند و با این کار به بحث خاتمه می دهند.
۱۰-اگر می خواهید مطمئن شوید که او دروغ گفته است چند روز بعد راجع به موضوعی که در مورد آن دروغ گفته است ار او سوال کنید تا برایتان یک داستان با مطالب متفاوت تعریف کند.
۱۱-اگر قدری به صحبت آنها شک دارید شما را متهم به بی اعتمادی می کند و خیلی سریع با این کار به بحث خاتمه می دهد.
۱۲-آدم های دروغگو معمولا پر حرف هستند و در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنند.
۱۳-افراد دروغگو معمولا کسانی هستند که در زندگی شخصی یا خانوادگی دچار مشکل هستند. پس در مورد حرفهای چنین افرادی بیشتر دقت نمایید.
۱۴-تن صدای افراد دروغگو در هنگام دروغ گفتن معمولا بالاتر از حد طبیعی است.
۱۵-خنده های بی دلیل و بی گاه در هنگام صحبت کردن یکی دیگر از علائم افراد دروغگو است
نکته پایانی این که اگر چه که شاید افراد دروغگو در کوتاه مدت بتوانید حقیقت را از دیگران پنهان کنند اما زمان باعث خواهد شد که همیشه افراد دروغگو رسوا شوند و هیچ گاه حقیقت پنهان نخواهد ماند, اگرچه شاید مدت زمان طولانی پنهان بماند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/27ساعت 10:44 توسط مریم |
|
|
چگونه بغض فروخورده اش را فرياد خواهد زد؟ و كي؟ «امين» را مي گويم. پسر ١٢ ساله اي كه برايم از خصوصي ترين راز دردناك زندگيش گفت. غالبا"اين منم كه بدنبال خبر و ماجرا مي روم ولي گاهي هم خبر و ماجرا به سراغم مي آيد! مثل اين ماجرا كه با يك s.m.s اشتباهي به سراغم آمد! ده دوازده روز قبل پيامكي روي تلفن همراهم گرفتم كه «فوري با من تماس بگير! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر ديدم تماس بگيرم.پسركي جواب داد و قبل از هر چيز حرفهايش را قطار كرد.گفت:«من امين پسر سيمين هستم. (اسامي را تغيير داده ام). اين s.m.s رو براي همه اسمهايي كه توي موبايل مامانم بود فرستادم تا به همه مشترياش بگم تو رو خدا ديگه بهش زنگ نزنيد.» راستش فكر كردم شايد مادرش،فروشنده يكي از مغازه هاي محل باشد! اما يادم نمي آمد شماره ام را به فروشنده اي داده باشم.پرسيدم:« مادر شما چي ميفروشن پسرم؟»كمي مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو!» اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمي آرامش كردم و بهش اطمينان دادم مادرش را نمي شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چيزي كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو مي فروشه»! باقي حرفهايش را ديگر نمي شنيدم. اما دست آخر چيزي گفت كه يقين كردم بايد او را ببينم! امين يك پسر «ايراني» است.ايراني. اين را حتي براي «يك لحظه» هم فراموش نكنيد.هنوز نمي دانم اين پسر، چرا اينقدر زود بمن اطمينان كرد؟ گرچه اطمينانش بيجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به ديدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هيچ كمكي نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامي را با مختصري «ويرايش و پوشش» نقل مي كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هويت او را فاش نكند.پس امين يك اسم مستعار است براي پسري كه مرا «امين» خود و امانتدار رازهايش دانست.پسري كه بعدا"دليل اعتمادش را گفت:«صداي شما، يه طوري بود كه بهتون اعتماد كردم.با اينكه چندتا مرد ديگه اي كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصباني نشدين و آرومم كردين.همون موقع حس كردم نياز دارم با يك بزرگتر حرف بزنم!يكي كه مثل پدر واقعي باشه.بزرگ باشه نه اينكن هيكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك بايد خيلي رنج كشيده باشد كه اينطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر مي آيد. امين حدود ٢ ماه پيش فهميد مادرش، شروع به «تن فروشي» كرده است! مادرش كه «يك تنه» سرپرستي او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جواني است كه امين مي گويد «زني معصوم مثل يك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعيت پانزده ميليوني فقير اين مملكت نيستيد، لابد اينجا و آنجا «شنيده ايد» كه در اين سرزمين، «خط فقر» به چنان جايي رسيده كه فرشته هاي بسياري به تن فروشي مجبور شده اند! امين از روز اولي كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشي كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سياهي دارد.مي گويد «خاطره سياه»! و اين تركيبي نيست كه يك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتي اگر مثل او «باهوش و معدل عالي» باشد! اما غم، هميشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخناني است كه گاه به شعر شبيه اند! و گاه خود شعرند.. امين گفت آن روز مادرش ديگر ناچار بود، زيرا «هيچ هيچ هيچ راهي براي سير كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»! مادر بيچاره و مستأصل،پيش از رفتن به خيابان و شروع فحشاء، حتي نماز هم خوانده بود و اين طنز سياه روزگار ماست. او كلي با خدايش حرف زده و نجوا كرده بود! شايد از خدا اجازه خواسته تا اين گناه ناگزير را انجام دهد! يا شايد پيشاپيش استغفار و توبه كرده! كسي نمي داند! شايد هم خدايش را سرزنش مي كرده است!كاش مي شد فهميد او با خدا چه ها گفته است؟ در شبي كه قصد كرده براي نجات فرزندانش از زردي و گرسنگي، به آن عمل تن دهد.اين سئوال بزرگ هميشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟ بعد به قول امين با دلزدگي و اشكي كه تمام مدت از بچه هايش پنهان مي كرد،كمي به خودش رسيد و خانه و خواهر كوچكتر را به امين سپرد و رفت! امين مطمئن شده بود مادرش تصميم سخت و مهمي گرفته است.چون در آخرين نگاه،بالاخره خيسي چشمان مادر بيچاره را ديد. چند ساعتي گذشت. خواهرش خوابيد ولي امين با نگراني،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كليد انداخت و اومد تو! ظاهرش خيلي كوفته و خسته تر از وقتاي ديگه اي بود كه براي پيدا كردن كار يا پول يا خريدن جنس قرضي بيرون مي رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمي گشت. مانتوش بوي سيگار مي داد.مادرم هيچوقت سيگار نمي كشه.با اينكه نا نداشت،ولي مستقيم رفت حمام. رفتم روسري و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوي مرد ميدن.از لاي كيفش يه دسته اسكناس ديدم! با اينحال يكهو شرم كرده.از اينكه درباره مامان خوبم چنين فكر بدي كرده ام، خجالت كشيدم.گفتم شايد توي تاكسي،بوي سيگار گرفته باشد!گفتم شايد پولها را قرض كرده باشد! اما يكهو از داخل حمام،صداي تركيدن يك چيز وحشتناك بلند شد. بغض مامان تركيد و هاي هاي گريه اش بلند شد...» دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امين، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبيعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از يك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكي كمك و اميدبخشي از اين كار پرهيز دهند. امين از آن شب كه مادر را مجاب كرد با او صادق باشد و همه چيز را از او شنيد،دنياي متفاوتي را پيش روي خود ديد. بقول خودش اين اتفاق،يك شبه پيرش كرد.او ديگر نه تمركز درس خواندن دارد و نه دلزدگي و بدبيني،چيزي از شادابي يك نوجوان دوازده ساله براي او باقي گذاشته است.امين آينده اي بهتر از اين براي خواهر كوچكش نمي بيند كه روزي،به زودي، او نيز به تن فروشي ناگزير شود. چند بار؟ چند بار كبودي آزار مردان غريبه را روي بازوها و پاي مادرش ديده باشد،كافي است؟ چند بار ديوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را ديده باشد، كافي است تا چنان تصميمي بگيرد؟ امين كليه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما مي گويد تا مي بينند بچه ام،پا پس مي كشند و گواهي از بزرگترهايم مي خواهند:«نه! اينطور نمي شه!»امين مي خواهد بداند آيا مي تواند كار بزرگتري بكند؟ كاري كه مادر فرشته خو و خواهركش را، براي هميشه از اين منجلاب نجات بدهد؟ او واقعا" دارد تحقيق و بررسي مي كند كه آيا مي تواند اعضاي بدنش را تك به تك پيش فروش كند؟ و آيا مي تواند به كسي اطمينان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضايش را تك به تك به بيماران بفروشد و پولشان را بگيرد و با امانت داري به مادر و خواهرش بدهد؟و اينكه چگونه مرگي، كمترين آسيبي به اعضاي قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سيم برق؟ شايد براي يافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد راز بزرگش را بمن بگويد.مني كه كشش درك انجام چنين كاري را از يك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزديك ديدم.و وقتي ديدم، آرزو كردم كه اي كاش روزگار از شرم اين واقعه، به آخر مي رسيد. از او خواسته ام فرصت بدهد شايد فكري كنم.شايد راهي باشد.از وقتي كه با حرفه ام آشناتر شده،اصرار دارد خودم اين مسئوليت را قبول كنم و «وكيل بدن» او شوم! خودش اين عبارت را خلق كرده. «وكيل بدن»! ذهن اين پسر دوست داشتني، سرشار از تركيبهاي تازه و كلمات بديع و زيباست. در شروع،سئوالم اين بود كه امين ١٢ ساله كي و چطور بغضش را فرياد خواهد زد؟ و حال مي پرسم وقتي بغض او و امثال او تركيد،اين جامعه ما چگونه جامعه اي خواهد شد؟و چه چيزي از آتش خشم فرياد او در امان مي ماند؟ذهنم بيش از گذشته درگير اين نوع «بدن فروشي» شده و كار اين پسر را، يك فداكاري «پيامبرانه» مي دانم كه پيام بزرگي براي همه ما و شما دارد.اين روزها دايم دارم به راهها فكر مي كنم.آيا راهي هست؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/04/14ساعت 10:43 توسط مریم |
|
|
1) سالی 52 جمعه داریم و میدانید که جمعهها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند. 2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند. 3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا'' 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند. 4) اما سلامتی جسم و روح روزانه1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا'' 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی میماند. 5) طبیعتا'' 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند. 6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است. این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند. 7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خوداختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند. 8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند. 9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند. 10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است. 11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند. 12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!! نتیجه اخلاقی: پس یک داوطلب نرمال نمیتواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد.. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/04/09ساعت 9:36 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به همه ی دوستان خوب و همراهم.حتما با خودتون میگید ای بابا چه وبلاگی!هفت رنگه!
خوب اینم یه مدلشه.این جوری از سر زدن به وبلاگم خسته هم نمیشین.خلاصه خوش اومدین. |
|
RSS
|